خرید بک لینک
به نام خدا آدرس مطب دکتر را که به گوگل مپ دادیم، مسیر را از راه خیابان الوند داد. از رسالت خارج شدیم سمت آرژانتین و دنبال الوند گشتیم. فاطمه روی پایم بازی گوشی میکرد و من همان طور که خیابان شیب دار الوند را رو به بالا میرفتیم از پنجره ماشین زل زده بودم به ویترین پرزرق و برق مغازه ها. بعد چیزی توی ذهنم جرقه زد: الوند. به آقای همسر گفتم فکر کنم صدا و سیما همین جاست. بعد تصویرها یکی یکی توی ذهنم واضح شدند: یادته آخر برنامه کودک میگفتن برامون نامه بنویسین، نقاشی هاتونو بفرستین؟ آقای همسر هم یادش امده بود که حرفم را تکمیل کرد: میدان آرژانتین. خیابان الوند. مثل ذوق زده ها دوباره به خیابان الوندی نگاه کردم که تمام سال های کودکی ام با برنامه کودکش عجین شده بود. مثل شهر قصه ها. مجری های مهربان، کارتون های رنگی... به خودم که آمدم داشتم توی چهره زن هایی که سراشیبی خیابان را پیاده می رفتند، دنبال چهره های آشنای تلویزیون میگشتم و از هجوم این خاطرات خنده ام گرفت. رفتم توی فکر و یکدفعه به آقای همسر گفتم چرا نامه ننوشتیم؟ منظورم را نفهید و جوابی نداد. من اما توی ذهنم دنبال جواب بودم. چرا هیچ وقت نقا

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

به نام خدا توی گوگل دارم قصه نمایشنامه ای را سرچ میکنم که عکس های افتتاحیه اش را نشانم می دهد. بازیگران اصلی کنار مهمانان ویژه. خب طبیعتا حضور اهالی سینما و تیاتر طبیعی است. اما والیبالیست ها؟! توی عکس دیگری هم یکی از خواننده های معروف است. حضور مجری های صدا و سیما هم که خیلی وقت است در این مجامع معمول شده. با خودم فکر میکنم این آدم ها دقیقا چه سنخیتی با هم دارند که اینطور دوش به دوش هم ایستاده اند و با لبخند دست انداختند گردن هم؟ باز خواننده و بازیگر و به زحمت مجری و گوینده را شاید بتوانیم با برچسب هنرمند توی یک دسته جدا کنیم اما فوتبالیست و والیبالیست دقیقا ربطش به اینها چیست؟ این آقای والیبالیست معروف تحصیلاتش چقدر است؟ در چه رشته ای؟ دغدغه ها و علایقش چه؟ از چه جنسی است؟ نمی فهمم اعجاز این سلبریتی بودن چیست که اینطور مثل چسب رازی همه این آدم های نچسب را توی یک صحنه به هم می چسباند و آب از آب تکان نمی خورد. نمی فهمم مجری برنامه های اجتماعی تلویزیون چه ربطی به بازیگر فیلم های کمدی دارد. یا خواننده موسیقی کلاسیک با کارگردان سینما. چه ربط معناداری جز اینکه هر دو چهره اند. بحثش

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

به نام خدا اینستاگرام این قابلیت را دارد که آدم زندگی هایی را که نکرده تجربه کند. این ویژگی اش را عجیب دوست دارم. سرک کشیدن به زیر و بم دنیای آدم هایی که کیلومترها با هم فاصله داریم. سر در آوردن از جزییات بودنی دیگر. سبک زندگی ای که شاید یکی از گزینه های پیش روی تو هم باشد. همین حالا. یا انتخابی که در گذشته پسش زده ای. بعد، اگر خوب گشتن را بلد باشی، و اگر آنها که پنجره خانه شان را باز می کنی، آدم های صادقی باشند، فکرها و تصمیمات و نتیجه های خوبی هست که باید درباره بودن کنونی ات بگیری. تو و همه گزینه های پیش رو...

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

به نام خدا

یک چیزی هم هست که همیشه می سوزاندم.

اینکه امام، با همه امام بودنش، روزهایش همین بیست و چهار ساعت ما را داشته...

اینکه توی همین بیست و چهار ساعت های فراری، با همه مشغله های معمول زندگی، به کجاها می توان رسید.

بعد من عمری است روی تردمیل درجا میزنم.

آخ...

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

به نام خدا

کلی رفتم و آمدم و بالا پایین کردم.

بعد دیدم چه خوشبینانه نگاه کنم چه واقع بینانه و چه حتی بدبینانه، آینده مفروض من از جنس نوشتن است...

حالا چی و چطور و کی و کجایش هنوز برای خودم هم معلوم نیست.

اصل موضوع ولی ثابت شد.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

به نام خدا اولش بوی پونه و نایلون های لیموشیرین پرتقال کنار آشپزخانه بود. بعد بخار قل قل آش و دمنوش آویشن و شیشه عسل که آنقدر سراغش میرفتیم، همان طور با در باز روی میز مانده بود. بعد من هم مریض شدم و خانه هر ساعت بیشتر شکل خانه مریض ها میشد. لباس های بی حوصله یکجا تلنبار شده و تخت نامرتب و اسباب بازی های پخش وسط زمین. آشپزخانه که نگو. ضعف و التهاب معده اجازه نمی داد بخوابم و بیداری اصلا چیزی نبود که دوستش داشته باشم. وقتی یک وروجک از قضا بیمار و بهانه گیر هم قرار بود مدام به من چسبیده باشد. امروز پشت پرده ای را کشیدم که خانه روشن شود. چادر نماز سرم بود. بی هوا دستم رفت سمت دستگیره پنجره و بازش کردم. یک نفس عمیق کشیدم و ریه هایم را از هوای تمیز عصرگاهی پرکردم. بعد فکر کردم زندگی قشنگ است، این روزها خوب است و خانه دوباره مثل روز اولش تمیز می شود. ما خوب شده بودیم و امید برگشته بود.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

به نام خدا گوشت چرخ کرده ها را با پیاز حسابی سرخ شده توی ماهیتابه چرخاندم و نمک و زردچوبه زدم. بعد لپه های آبکش شده را هم اضافه کردم و گذاشتم تفت بخورند. موقع دم کردم هل و زیره و دارچین پاشیدم روی مخلوط گوشت و برنجم و بعد چند قاشق زعفران غلیظ رویش دادم. سر شام به آقای همسر گفتم توی خانواده ما هرکس یک غذای مخصوص داره که به اون معروفه و خوب میپزه ش و زیاد درستش میکنه. این غذای مخصوص خاله جون خدا بیامرز بود. آقای همسر پرسید خاله پدر؟ گفتم آره و یاد خاله جون افتادم که چقدر همیشه به خدا بیامرزی های بعد مرگش دل خوش بود. از فکر خاله جون که بیرون آمدم گفتم بعد غذای مخصوص مامانم... همینه فقط بدون لپه. و در مقال چشمان متعجب آقای همسر قاشق بعدی را توی دهانم گذاشتم.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

به نام خدا

دنیای ما اندازه اش چقدر است؟ عرض و طول و ارتفاعش تا کجاست؟

قدش تا گوگل می رسد یا آسمان؟

امر بر ما مشتبه شده

یک عمر

تنگ را دریا خیال کرده ایم...

تنگ را دریا خیال کرده ایم!

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:48

صفحه بندی